شاید یه کم دیر ولی آغاز دوباره ای برای دل نوشته های کتایونی پیش اوومد
عزیزم الان که دارم اینارو توی پیجتمی نویسم تو داری با مامانی شام می خوری وکارتون سنجابها رو می بینی راستی تبلت مامانی بهانه ای شد برای شروع دوباره بلاگری ما .
عسلم الان که دارم اینو واست می نویسم کاملن حس می کنم که این روزها مثل برق و باد از روبروی تو و من می گذرن و تو هر روز بزرگتر و من هر روز به تو علاقه مند تر ، نه ؛ عاشق تر ؛ نه نه ؛ وابسته تر می شم .
تو در همین لحظه که من اینو برات می نویسم دقیقن 1سال و 6 ماه و یک روز و 15 ساعت و 11 دقیقه و 45 ثانیه از عمرت می گذره .